تبليغاتX
بچه شيطون
مي نويسم تا خشك نشوم

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط مجيد |

سلام

شايد اگر بخاطر شما نبود، حالا حالاها سكوتم رو نمي شكستم

قلبم آروم و قرار نداره

حس غريبي همه قلبم رو گرفته

شايد شبيه حسي كه وقتي مادربزرگم رفت

حس ميكنم شما رو ...

هربار بهتون فكر ميكنم همه سلولهام هوشياراند

با همه وجود حس تون ميكنم

دكتر علي وثوقي عزيز

استادم

عزيزم

چقدر غريبي ...

روحت شاد

چند بار با بهرامي و مسيحي ميخاستيم خدمت برسيم

...

لعنت به اين دير شدن هامون

اين دفعه زودتر از همه دفعه ها دير شد

حس ميكنم بدهكار موندم به شما

نه اين دفعه

براي هميشه

يه قراري ميذارم از الآن

اگه اجازه بدين

اجازه هست استاد؟

آقاي دكتر؟

ببخشيد

اگه اشكالي نداره و قبول مي كنين

هركار خوبي كه تا حالا كردم و از حالا به بعد خواهم كرد

بعنوان هديه از من قبول كنين

استاد

باور كنين همه سرمايه ام همينه و دعا براي روح لطيف و پاك شما

...

كاش انقدر يهو نمي رفتين

دكتر وثوقي عزيزم

فراموشت نمي كنم

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 5:10 قبل از ظهر توسط مجيد |

داشتم ايميل چك ميكردم كه يهو دنيا آوار شد رو سرم

يا حضرت زهرا

محسن روح الامینی، فرزند مشاور محسن رضایی و رییس انستیتو پاستور به شهادت رسيد

جسد محسن روح الامینی، فرزند عبدالحسین روح الامینی به خانواده او تحویل داده شد.
عبدالحسین روح الامینی در دوران انتخابات ریاست جمهوری ایران از مشاوران محسن رضایی بود.
محسن روح الامینی 25 سال سن داشت، و بنا به گزارش ها در تجمعات روز هجدهم تیر در حوالی منزل خود در خیابان نصرت تهران بازداشت شده بود.
اما با وجود آنکه خبر آزادی قریب الوقوع او به خانواده اش اطلاع داده شده بود، جسد او به خانواده تحویل داده شد.

محسن روح‌الامینی که دانشجوی رشته‌ی کامپیوتر دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران بوده، در روز 18 تیر بازداشت شده و پس از آنکه سرش با ضربه‌ی باتوم می‌شکند، علائم عفونت مننژیت در وی دیده می‌شود. اما با وجود آنکه وی پس از دستگیری در بیمارستان شهدای تجریش بستری می‌شود، از رسیدگی جدی به عفونت زخم وی جلوگیری می‌شود تا آنکه وی از دنیا می‌رود.

گزارش «موج سبز آزادی» حاکی است پیکر وی برای چندین روز در سردخانه‌ای در کهریزک، که گفته می‌شود اجساد دیگری نیز در آنجا نگهداری می‌شود، نگهداری می‌شده است.

 

شهيد محسن روح الاميني

 

... بغضم فقط با مرگم ميتركه

 

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط مجيد |

سلام

شاید اگر الآن ننویسم بعدا هم فرصت نشه.

این نوشته رو برای توضیح پست قبلی و احترام به پست " آغاز و انجام" ققنوس سوخته و هدف مهمی که ایشون مد نظرشون بود می نویسم.

فقط قبل از هرچیزی بگم پست قبل یه جور نقض غرض بود. در عین اینکه میدونم وبلاگ خیلی هم جای درد دل گفتن نیست ولی یه جورایی خودم درد دل کرده بودم. البته با مخاطب های آشنا ...

وبلاگ نویسی رو از سال 82 شروع کردم. با وبلاگی که توی پرشین بلاگ داشتم و بعد با سایت اختصاصی بچه های دبیرستان نور بنام دنج.

اوایلش برام آشنایی با یک پدیده جدید بود و کم کم کارکردهای محتوایی برام جلوه میکرد.

از وقتی وبلاگ بچه شیطون رو راه انداختم (که یادمه ایده اسمش از سید محمد حسین حمیدی بود) تقریبا یه تصور مناسبی از وبلاگ نویسی داشتم.

یک رسانه اختصاصی برای من که با کسانیکه علاقه دارم باهاشون ارتباط داشته باشم، حرفهایی بزنم.

البته جنس حرفها مختلف بود:

گاهی از جنس اطلاع رسانی به دوستان بود؛

گاهی از جنس پیام های خاص برای دوستانی مشخص؛

گاهی از جنس فراگیر کردن دغدغه های شخصی در مورد مسایل عمومی صنفی و فرهنگی و مذهبی و سیاسی و ...؛

گاهی هم البته از جنس درد دل که اون هم معمولا با نیت ها و هدفهای مختلفی بود که توضیحش خیلی اطاله کلامه.

کلیت هدفهام این بود. ولی اینکه وبلاگ چه کارکردهایی باید داشته باشه و چه نیازهایی رو باید چگونه تامین کنه و کلی سوال دیگه که مربوط به حوزه "فلسفه ایجاد وبلاگ" میشه هنوز یکی از مسایل مهم ذهن منه.

مثلا اینکه بسته به شخصیت اجتماعی و مخاطبان نویسنده وبلاگی خاص، تغییراتی اساسی در تحلیل وبلاگ پیش میاد یا نه. به عبارت دیگه آیا مبانی نگاه به این رسانه جدید رو باید هرمنوتیکی نگاه کرد یا نه. یا اینکه مخاطبین وبلاگ رو باید چگونه دسته بندی کرد و با چه نگرشهایی باید مخاطب شناسی این رسانه شخصی رو تحلیل کرد. و کلی سوال این تیپی که بنظرم باید بتونم توی آثار اساتیدی مثل دکتر یونس شکرخواه جوابهای به درد بخوری پیدا کنم.

این از دید کلی به وبلاگ.

هدفهای شخصی من هم اغلب ذیل عنوانهایی که گفتم جا می شن.

نکته ای که خیلی بنظرم مهمه اینه که من تو این سالها با عرضه کردن فکر و علاقمندیهای خودم به شما و فکر کردن به نظرات شما در مورد خودم و نوشته هام، تونستم خودم رو رشد بدم و این رو با ورق زدن آرشیو وبلاگ میتونین ببینین و شاید عمده لطف وبلاگ و بلاگ نویسی همین قسمتش باشه و بابتش قلبا از همه تون متشکرم.

فکر کنم به قدر کافی کلیات گفتم. اگر جایی از فکرم ناخواناست توی بخش نظرات بگین و من هم سعی میکنم همونجا توضیح لازم رو بدم.

اما راجع به نظراتی که برای پست قبلی نوشته شده، لازم بود برای خیلی هاش توضیحاتی بدم. اگر خواستین میتونین همونجا ببینین.

یه چیزی هم آخر حرفم بگم؛

هر چیزی که مربوط به انسان میشه (مثل یه وبلاگ) مساله ارزشمندی برای تامل کردن و حس کردنه.

سعی کردم کلمه ها رو بادقت بنویسم تقریبا!

یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 6:54 قبل از ظهر توسط مجيد |

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر

عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق

هرکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط مجيد |

سلام

از اینکه نمی تونم به وبلاگ دوستان سربزنم و عرض ادبی بکنم از همه عذرخواهی میکنم

میخاستم دوتا حرف خیلی مهم بزنم:

۱- چند روز پیش رفتیم کرمانشاه برای دیدن خانواده میلاد عزیزمون.

خیلی سرتون رو درد نمیارم که چی دیدم و چی فهمیدم، ولی یه چیزی برام مسلم شد.

زندگی یک داستان کوتاه چند خطی نیست. زندگی یه رمان بلند و پر حادثه است.

حس میکنم وظیفه ما نسبت به میلاد و خانواده اش تازه شروع شده و ما باید وارد یک عرصه بزرگتری برای بزرگ شدن خودمون بشیم.

نمیخام بیش از این اینجا بنویسم. ولی هرکسی میخاد یا علی بگه برای ادامه راه خبرم کنه حتما.

۲- به لطف خدا هفته آینده عازم سفر حج میشم.

چند تا درخواست از همه دوستان دارم.به قول قدیمیها حاضرین به غائبین خبر بدن

اول اینکه هرکسی هر طلبی از من داره که فراموش کردم یا حقی بر گردنم داره که ادا نکردم یا قولی دادم و  به هر دلیلی عمل نکردم خواهشا خیلی سریع و صریح و بی تعارف بهم خبر بده.

دوم اینکه هرکسی از من اذیت و آزاری دیده حلالم کنه. اگر کسی هست که به هر دلیلی نمی تونه حلال کنه به حضرت زهرا سلام الله علیها قسمش میدم که بهم بگه تا بتونم زودتر جبران کنم و رضایتش رو بدست بیارم.

سوم اینکه حس میکنم خیلی بیشتر از اونی که یه آدم میتونسته گند زدم و یه جورایی میترسم از حج رفتن. از همه شمایی که این متن رو میخونین عاجزانه التماس میکنم برام دعا کنین و از خدا بخاین که دستم رو بگیره برای همیشه.

زیاده عرضی نیست

یاعلی 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 5:19 قبل از ظهر توسط مجيد |

همین که آفتاب قشنگ به زمین عمود میشد و آسفالت خیابون شل میشد، بدوبدو میپریدم تو کوچه.

تیر دروازه ها رو از خونه رضا زینعلی برمیداشتم و با توپ شوت میکردم تو در خونه علی خوبرو و حسن موسوی تا زودتر بیان تو کوچه؛ البته مجبور بودم علی پسر حاج خانوم رو محترمانه تر صدا کنم. صدای فوتبال که در میومد بقیه هم میریختن تو کوچه. انگار پشت در منتظر وایساده بودن.

تازه اگر بچه های ته کوچه هم میومدن بساط مون جورتر میشد.

تیر دروازه رو میذاشتیم جلوی خونه صغرا خانوم. بیچاره با شیشه فروشی محل دیگه حساب دفتری داشت! هفته ای یه شیشه رو شاخش بود.

انقدر میدویدیم که آفتاب از رو میرفت.

دم دمای غروب میرفتیم سرکوچه و یه کیک و نوشابه میزدیم. همین که نفسمون حال میومد شطرنجم رو می آوردم دم در خونمون و کل کل شطرنج مون تازه شروع میشد.

اونایی هم که شطرنج سرشون نمیشد می شستن عکس بازی میکردن. بقالی محل از فروش آدامس های فوتبالی آباد شده بود.

هوا که تاریک تر میشد تازه قایم موشک بازی شروع میشد. نمیدونین چه کل کلی داشتیم سر این؛ یه وقتایی بچه ها تا کوچه بغلی باید بدو بدو میرفتن و میومدن تا یه نفر که قایم شده رو پیدا کنن.

بنده خدا مامان واسه شام صد بار باید صدا میزد تا یه بار صداش رو بشنوم.

بعد از شام و تلویزیون تازه می افتادم به جون کتابهایی که دوستشون داشتم.

یادم نمیاد شبی رو قبل از نماز صبح خوابم برده باشه

شاد و سبک

پر نشاط

بمب انرژی

بدون هیچ فشار عصبی و روحی

...

یادش بخیر

بی نهایت دلم برای اون روزهای برنگشتنی تنگ شده

...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط مجيد |

به خدا آدم حیرون می مونه چی بگه از دست این رئیس جمهور خیلی محبوب

توصیه میکنم حتما این مقاله غلامحسین کرباسچی رو بخونین

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مجيد |

سلام دوستان

قبل از هر حرفی از طرف خودم و همسرم به خانوم اربابی فر  و آقای گمینی خیلی تبریک میگم. خیلی خیلی زیاد از ازدواجتون خوشحالیم. انشاالله که همیشه خوشبخت و موفق باشین


معلوم نیست این کارهای الکی و به درد نخوری که صبح تا شب موظفیم انجام بدیم کی قرار تموم بشه تا یه کم به حال این دلمون برسیم.

دلم واسه دلم میسوزه

چند تا حرف نزده داشتم که باید بگم:

1-   اولیش برای شکوائیه دو پست قبلمه. راستش اون فقط یه گلایه بود از اینکه سروش حرفهای عمیق دینی رو- صرفنظر از درست و غلط بودنش- خیلی کوچه بازاری(در رادیو لندن) زده و افرادی که ناخشنودیهایی از وضع موجود دارند رو – بدون اینکه از این مباحث سر در بیارن - بعضا ناخود آگاه همراه وشاید گمراه کرده و به جای اینکه بعنوان یک روشنفکر گرهی از کار جامعه اش باز کنه خودش داره گره های کورتر میزنه.

وقتی دیدم برای عزیزانی مثل احسان ایرانی و خیلی نزدیکان و دوستان دیگه این شبهه پیش اومد که بیرحمانه یا غیر کارشناسانه نباید تو این حوزه حرف زد – حتی برای اثبات اشتباهات یک نفر – خیلی مصمم شدم تا یه نقد جدی و مبنایی بنویسم تا آنچه در مورد سروش در ذهن دارم رو با همه استدلالاتم بیاورم. تقریبا دوتا شب تا صبح رو هم برای این کار وقت گذاشتم و کلی مطلب آماده کردم. ولی دیدم اگر بخواهم جواب بدم میفتم تو ورطه ای که دلم نمیخواد. ترجیح دادم شکوائیه ام در همون حد شکوائیه و نه یه جلسه نقد و بررسی بمونه.

اما هنوز سر حرفم نسبت به سروش و اون پستی که نوشتم هستم. اگر کسی تمایل داشت ایمیل بزنه، من هم قول میدم اگر رسیدم اونجا جوابش رو مفصل بدم.

فعلا تصمیم ندارم وبلاگم رو بذارم رو این مسایل.

2-   چند وقت بود کلی حرف نزده تو دلم مونده بود که میخاستم بزنم. حرفهایی به ققنوسی که سوختنش خیلی وقتها شدیدا ذهنم رو درگیر میکنه؛ به علی مسیح عزیز؛ به احمد بهرامی فیلسوف؛ به بچه های جدید بسیج دانشکده؛ به خیلیهای دیگه که بماند؛ و این اواخر به رضا  و مرتضی.

حرفهام رو خیلی مزمزه کردم. چند بار حرفهام تا دم وبلاگ هم رسیدن. اما قورتشون دادم.

هرچی نگاه میکنم میبینم هیچکس این روزها بیشتر از خودم احتیاج به یاد گرفتن، نصیحت شنیدن و درست عمل کردن نداره.

فعلا اگر چیزی هم مینویسم یا برای تصحیح شدن اشتباهاتم مینویسم و یا برای آروم شدن دلم.

همین

یاعلی

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مجيد |

سلام

عیدتون مبارک

بچه ها، ما آدمیم

باید به آدم فکر کنیم

باید به آدمها فکر کنیم

آدم ...

آدمی را آدمیت لازم است؟

آدمی را آدمیت لازم است!

آدمی را آدمیت لازم است ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 5:11 قبل از ظهر توسط مجيد |

سلام دوستان

با اینکه همیشه تلاش کرده ام وبلاگ را حیاط خلوت روحم و روحیاتم نگه دارم، ولی این بار مجبور شدم شکوه کنم که اگر نکنم جفاکارم.

اخیرا عبدالکریم سروش در خیال بافیهای بی پایان خود اهانتهای زننده و کم نظیری به ساحت پیامبر رحمت - صل الله علیه و آله - نمود و اهالی سیاست و دین و فرهنگ که عمدتا مشغول امور انتخابات مجلس هشتم هستند نشنیدند و نفهمیدند که اصلا چه شده است! آنقدر این سکوت ادامه یافت تا مردِ آرام محبوبِ من فریادش بلند شد.

مجید مجیدی 

 

این هم متن شکوائیه مجید مجیدی؛

 

خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه‌های ناساز، «آواز گنجشک‌ها» بر گوش‌های بسیار شنیدنی آمد و بر چشم‌های فراوان دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروهها و مخاطبان گوناگون سخن نمی‌گویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکراری فیلم سخن گفته‌اند می‌گویم هیچ ابایی ندارم اعلام کنم فیلم، مانند آثار قبلی من «بچه‌های آسمان»، «رنگ خدا»، «باران» و «بید مجنون» باز هم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تاکید می‌کند. باز هم سخن از نیاز دنیای امروز یعنی معنویت است. بدون تکیه به معنویت، آنچنانکه در جای جای جهان می‌بینیم، انسان‌ها گرگ‌های درنده‌ای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشی‌های آنانند. در شرایطی که جای خالی «خدا» بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آنکه، بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده.

در این صورت چه باک از برچسب «تکرار» که اگر تکرار «مذموم» بود و ناپسند، باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون، همه سخن تکراری بر زبان رانده‌اند و پیام تکراری «بازگشت به معنویت» را سر داده‌اند. وقتی «آواز گنجشک‌ها» در برلین به نمایش درمی‌آید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت اینچنین بهت‌انگیز و حیرت‌آور می‌شود، من بر این باور استوارتر می‌گردم که اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست و این مهم جغرافیا و مکان نمی‌شناسد.

اعتراف می‌کنم که نگاه این چنینی و موفقیت و اقبال آنچنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام(ص) هستیم. وامدار پیامبری که از پس قرن‌ها ندایش را می‌شنوم که فرمود «من مبعوث شدم تا برتری‌ها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم.» وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه می‌کرد و می‌فرمود «هر انسانی بر فطرت پاک زاده می‌شود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد.» وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفادیده است.

اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارکش را می‌شکستند و در برابر، اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی، داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزان دنیاطلب، شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را «اساطیر الاولین» می‌دانند.

آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خطر بی‌حرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز کار به جایی رسیده که ارزش‌ها ضدارزش شمرده می‌شود و ضدارزش‌ها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توهم خویش به جایی منسوبش می‌کنیم. اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند وابسته خوانده می‌شود و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهین‌ها و ناروایی‌ها صورت گیرد، آزاده است.

اینجا می‌گویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم.

حالا باید پرسید اگر سیاست‌پیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودک‌صفت و دیوانه‌رفتار بیگانه، با کاریکاتور به پیامبر ما توهین می‌کنند آن موج به راه می‌افتد، اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه جا را دربر می‌گیرد و جز یکی دو صدایی کم‌جان هیچکس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها به پیامبر نسبت شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند.

اگر آن روز که روشنفکران مذهبی، عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا(س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف، زیارت جامعه کبیره را «مرامنامه شیعه غالی» برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند.

کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است:

 گرچه قرآن از لب پیغمبر است

هر که گوید حق نگفت آن کافر است

 این همه آوازها از شه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود

 


سالهاست متعجبم از دوستانی که صرفا برای اعتراضات سیاسی زیر بیرق امثال سروش سینه میزنند و... . بگذریم.

یاعلی

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط مجيد |

راستش بنا نداشتم پشت سرهم دو متن در وبلاگ بذارم که نوشته خودم نیست.

ولی امروز که به وبلاگ امیر سالاری  سر زدم، یکی از زیباترین متنهای توصیفی که تا امروز خوانده ام را دیدم

شاید خیلیها موافق یا مخالف با من باشند. ولی وقتی یکی دو بند اولش را خواندم تا آخر متن را با علاقه و انتظار خواندم. متنی که پر است از ظرافتهای یک چشم شفاف

چون خیلی بهم چسبید حیفم اومد نخونیدش

میتونید از اینجا ببینیدش 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط مجيد |

سری به نیزه بلند است

در برابر زینب

...

خدا کند که نباشد

سر برادر زینب

...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مجيد |

احساس میکنم وقتی صحنه گردانهای اصلی عرصه سیاست آدمهای بی شناسنامه و بدون سابقه مشخص میشوند و این انسانهای بی هویت (از نظر سیاسی و کارنامه عملکرد) تا بالاترین رده های حکومتی رشد داده میشوند ، جریانهای اطلاعاتی صحنه گردانهای اصلی هستند.

جریانهای اطلاعاتی (و نظامی) ای که دارای منافع سیاسی و اقتصادی میشوند نمیتوانند با آدمهایی که در عرصه سیاست دارای هویت مشخص و روشن هستند کارشان را پیش ببرند و نیاز دارند آدمهای بی هویت را آنقدر رشد دهند که بتوانند پشتشان پنهان شوند و خیمه شب بازی کنند.

در این شرایط هیچ کاری به اندازه تقویت احزاب سیاسی و شناسنامه دار برای اداره عرصه سیاست و جلوگیری از سوء استفاده کننده ها حیاتی و مهم نیست. اگر مردم هم این شرایط را درک کنند قطعا گرایش بیشتری به احزاب شناسنامه دار با هر طرز تفکری پیدا خواهند کرد.

یقین دارم عروسکهایه این خیمه شب بازی تا پایان نمایش هم نخواهند فهمید که سرنخ دست کیست...

خدا عاقبت مُلک و ملت رو ختم به خیرکنه

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط مجيد |

و خداوند به موسي عليه السلام فرمود:

من سئلني وجدني

و من وجدني عرفني

و من عرفني عشقني

و من عشقني عشقته

و من عشقته قتلته

و من قتلته

فعلي ديته و انا ديته

+ نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مجيد |

دير شد

خيلي دير شد

نمي دونم به تو چي گذشت

من كه واقعا پوستم كنده شد

ولي دوام آوردم

خدا رو شكر كه شد

...

+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط مجيد |

چند روز پيش مجيد دهلوي مي گفت:

تو مملكت ما هيچي سرجاش نيست.

رئيس قوه مجريه از عدالت دم ميزنه و رئيس قوه قضائيه از امنيت سرمايه گذاري!

+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مجيد |

سلام دوستان

از اينكه منظم و روي روال خاصي وبلاگ رو آپ نمي كردم از همه دوستانم عذر ميخوام.

مدتي خيلي گرفتار و آشفته بودم و نوشتنم چندان سودي براي كسي نداشت.

ان شا الله از امشب سعي ميكنم هر شب بنويسم.

يا علي
+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مجيد |