تبليغاتX
بچه شيطون

همین که آفتاب قشنگ به زمین عمود میشد و آسفالت خیابون شل میشد، بدوبدو میپریدم تو کوچه.

تیر دروازه ها رو از خونه رضا زینعلی برمیداشتم و با توپ شوت میکردم تو در خونه علی خوبرو و حسن موسوی تا زودتر بیان تو کوچه؛ البته مجبور بودم علی پسر حاج خانوم رو محترمانه تر صدا کنم. صدای فوتبال که در میومد بقیه هم میریختن تو کوچه. انگار پشت در منتظر وایساده بودن.

تازه اگر بچه های ته کوچه هم میومدن بساط مون جورتر میشد.

تیر دروازه رو میذاشتیم جلوی خونه صغرا خانوم. بیچاره با شیشه فروشی محل دیگه حساب دفتری داشت! هفته ای یه شیشه رو شاخش بود.

انقدر میدویدیم که آفتاب از رو میرفت.

دم دمای غروب میرفتیم سرکوچه و یه کیک و نوشابه میزدیم. همین که نفسمون حال میومد شطرنجم رو می آوردم دم در خونمون و کل کل شطرنج مون تازه شروع میشد.

اونایی هم که شطرنج سرشون نمیشد می شستن عکس بازی میکردن. بقالی محل از فروش آدامس های فوتبالی آباد شده بود.

هوا که تاریک تر میشد تازه قایم موشک بازی شروع میشد. نمیدونین چه کل کلی داشتیم سر این؛ یه وقتایی بچه ها تا کوچه بغلی باید بدو بدو میرفتن و میومدن تا یه نفر که قایم شده رو پیدا کنن.

بنده خدا مامان واسه شام صد بار باید صدا میزد تا یه بار صداش رو بشنوم.

بعد از شام و تلویزیون تازه می افتادم به جون کتابهایی که دوستشون داشتم.

یادم نمیاد شبی رو قبل از نماز صبح خوابم برده باشه

شاد و سبک

پر نشاط

بمب انرژی

بدون هیچ فشار عصبی و روحی

...

یادش بخیر

بی نهایت دلم برای اون روزهای برنگشتنی تنگ شده

...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط مجيد |

به خدا آدم حیرون می مونه چی بگه از دست این رئیس جمهور خیلی محبوب

توصیه میکنم حتما این مقاله غلامحسین کرباسچی رو بخونین

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط مجيد |