سلام دوستان
شهادت ریحانه پیامبر، حضرت زهرا سلام الله علیها رو به همه عالم هستی تسلیت میگم.
دیروز دومین سالگرد شهادت میلاد گوهری عزیز بود.
میخام برای کسانی که نمیدونن ماجرای میلاد چیه بنویسم. ولی نمیدونم چی بگم
بگم میلاد کی بود؟
بگم چی گذشت؟
بگم اثرش تو روح هر کدوممون چی بود؟
بگم…
زبانم در دهان باز بسته است…
چون شب چهلم میلاد تو امامزاده صالح برنامه گرفته بودیم، بازم با دوستان میلاد همونجا قرار گذاشتیم تا دومین سالگرد میلاد رو با هم مرور کنیم و به درسهایی که خدا با میلاد به همه مون داد بازم فکر کنیم.
هر کدوم آدمهایی که اومدن کلی خاطره برام زنده کردن
خیلی خوشحالم که خدا اینهمه بهمون لطف داشت که این هدیه بزرگ رو بهمون داد
یادم هست که وقتی میلاد شهید شد، خیلی از بچه های دانشکده توی وبلاگهاشون برای میلاد نوشتن. برای اینکه خاطره اون روزها ثبت بشه و برای خودمون و بعدیهامون بمونه، وبلاگی به نام میلاد ما درست کردم و از همه دوستان میلاد خواهش میکنم مطالبی که برای میلاد نوشته بودن، عکسها و فیلمهایی که از میلاد داشتن، و هر مطلب مرتبط دیگه ای که خودشون لازم میدونند رو تو این وبلاگ قرار بدن. هر کدوم از دوستان که تمایل داشت این کار رو بکنه به من یه ایمیل بزنه تا رمز ورود به وبلاگ رو در اختیارش قرار بدم.
یه خواهشم از همتون دارم
هروقت هوای چشماتون بارونی شد، من رو از دعا فراموش نکنید، خواهش میکنم.
یاعلی
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی نهالی کاشت میونه باغچهء مهربونی می گفت سفر که رفتم یه روزو روزگاری این بوته یاس من می مونه یادگاری هرروز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید میون کوچه باغا بوی خدا می پیچید اونایی که نداشتند ازخوبی ها نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه هاشو شکستن آدمای ناسپاس یاس جون برگ مون تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت پنهون زنامحرما توباغ دیگه ای کاشت هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس
سلام دوستان
قبل از هر حرفی از طرف خودم و همسرم به خانوم اربابی فر و آقای گمینی خیلی تبریک میگم. خیلی خیلی زیاد از ازدواجتون خوشحالیم. انشاالله که همیشه خوشبخت و موفق باشین![]()
![]()
![]()
![]()
معلوم نیست این کارهای الکی و به درد نخوری که صبح تا شب موظفیم انجام بدیم کی قرار تموم بشه تا یه کم به حال این دلمون برسیم.
دلم واسه دلم میسوزه
چند تا حرف نزده داشتم که باید بگم:
1- اولیش برای شکوائیه دو پست قبلمه. راستش اون فقط یه گلایه بود از اینکه سروش حرفهای عمیق دینی رو- صرفنظر از درست و غلط بودنش- خیلی کوچه بازاری(در رادیو لندن) زده و افرادی که ناخشنودیهایی از وضع موجود دارند رو – بدون اینکه از این مباحث سر در بیارن - بعضا ناخود آگاه همراه وشاید گمراه کرده و به جای اینکه بعنوان یک روشنفکر گرهی از کار جامعه اش باز کنه خودش داره گره های کورتر میزنه.
وقتی دیدم برای عزیزانی مثل احسان ایرانی و خیلی نزدیکان و دوستان دیگه این شبهه پیش اومد که بیرحمانه یا غیر کارشناسانه نباید تو این حوزه حرف زد – حتی برای اثبات اشتباهات یک نفر – خیلی مصمم شدم تا یه نقد جدی و مبنایی بنویسم تا آنچه در مورد سروش در ذهن دارم رو با همه استدلالاتم بیاورم. تقریبا دوتا شب تا صبح رو هم برای این کار وقت گذاشتم و کلی مطلب آماده کردم. ولی دیدم اگر بخواهم جواب بدم میفتم تو ورطه ای که دلم نمیخواد. ترجیح دادم شکوائیه ام در همون حد شکوائیه و نه یه جلسه نقد و بررسی بمونه.
اما هنوز سر حرفم نسبت به سروش و اون پستی که نوشتم هستم. اگر کسی تمایل داشت ایمیل بزنه، من هم قول میدم اگر رسیدم اونجا جوابش رو مفصل بدم.
فعلا تصمیم ندارم وبلاگم رو بذارم رو این مسایل.
2- چند وقت بود کلی حرف نزده تو دلم مونده بود که میخاستم بزنم. حرفهایی به ققنوسی که سوختنش خیلی وقتها شدیدا ذهنم رو درگیر میکنه؛ به علی مسیح عزیز؛ به احمد بهرامی فیلسوف؛ به بچه های جدید بسیج دانشکده؛ به خیلیهای دیگه که بماند؛ و این اواخر به رضا و مرتضی.
حرفهام رو خیلی مزمزه کردم. چند بار حرفهام تا دم وبلاگ هم رسیدن. اما قورتشون دادم.
هرچی نگاه میکنم میبینم هیچکس این روزها بیشتر از خودم احتیاج به یاد گرفتن، نصیحت شنیدن و درست عمل کردن نداره.
فعلا اگر چیزی هم مینویسم یا برای تصحیح شدن اشتباهاتم مینویسم و یا برای آروم شدن دلم.
همین
یاعلی
خدا کنه بتونم![]()