سلام دوستان
نمیدونم به چه زبونی عذر خواهی کنم بابت تاخیر.
کلی دلیل و توجیه برای گفتن دارم. ولی هیچکدوم به اندازه بی توفیقی برای خودم قانع کننده نیست.
به من حق بدهید؛ با اینکه بیشتر متنی که میخوانید را قبل از تاسوعا نوشتم ولی سرگردان شدم وقتی میخواستم برای حضرت عباس علیه السلام بنویسم. خدا میداند چندین ساعت نشستم برای نوشتن، ولی مگر می شد...
شنیده بودم نمیشود بحر را در کوزه ای گنجاند ولی تا این حد برایم محسوس نشده بود.
تمام آنچه از زندگی او شنیده ام و خوانده ام را بارها مرور کردم؛ از پیش از ولادت تا پس از شهادت...
حیران بودم که از این بحر کمال و ادب و شجاعت کدام ویژگی را برگزینم تا چند سطری من باب عرض ادب بنویسم.
می خواستم از مادر بزرگوارش بنویسم که حضرت علی علیه السلام او را برگزید که هم از فرزندان شهیده اش پرستاری کند و هم یارانی برای سالار شهیدان عالم به دنیا آورد و به همین جهت جستجو کرد تا از شجاعترین اقوام عرب همسری برگزیند.
جناب ام البنین سلام الله علیها از وقتی وارد خانه امیرالمومنین شد خود را با افتخار کنیز فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها می نامید و زمانیکه خداوند قمر بنی هاشم را به او هدیه داد، قنداق طفلش را دور سر حسین بن علی علیه السلام میگرداند و میدانست که باید چگونه به عهدش با همسرش وفادار بماند و قرار است چگونه عباس و برادران عباس(عبدالله و عثمان و جعفر) را برای روز واقعه تربیت کند.
و شاهد این عهد سحرگاه 21 رمضان بود...
علی علیه السلام که دیگر رمقی در بدن نداشت، امر فرمود برای آخرین وصیتهایش همه از کنار بسترش دور شوند بجز فرزندان حضرت فاطمه سلام الله علیها. و این وصایا اسرار آل محمد بود که از سینه ای به سینه ای منتقل میشد.
در این خلوت که هیچ نامحرمی راه نداشت امیرالمومنین به عباس امر فرمود که بماند و بشنود. و علی در آخرین لحظات دست او را در دست حسین نهاد و عهد کربلاییشان را محکم کرد.
شاید از همین جا باشد که بتوان به جرات گفت که عباس وارد حریمی شده که جز فرزندان فاطمه زهرا سلام الله علیها، کسی را بدان راه نبوده و نیست و نخواهد بود.
و از آن سو جناب ام البنین آنقدر فضیلت کسب کرد که وقتی پیام رسان کربلا، حضرت زینب کبری سلام الله علیها، در بازگشت از کربلا به مدینه رسید، او را مادر خطاب کرد و سر در آغوشش نهاد.
می خواستم از نوجوانی عباس بن علی بنویسم که معروف بود به "اباالقربه" یعنی سقا. و آنکه او را از نوجوانیش جامع علم و اخلاق و ادب و شجاعت میدانستند و به حق او فرزند علی بود.
و آنکه در سنین نوجوانی در جنگهای زمان پدر شرکت داشت و رشادتهای این نوجوانی که هنوز مویی در صورت نداشت بزرگان عرب را متعجب و مرعوب میکرد و از همانجا بود که نقشی چون جناب حمزه(عموی پیامبر) برای خاندان رسالت عهده دار شد و بعنوان مهمترین حامی فرزندان رسول خدا در اعراب شناخته شد.
می خواستم از وفاداریش به امام مجتبی علیه السلام بنویسم، در عصری که خیانت پیشگی حکم نفس را داشت برای اعراب. و از صبر او در تیرباران پیکر امام مجتبی در مدینه و خون دلهایی که ماند برای روز حساب.
می خواستم از علمداری او در دشت نینوا بنویسم که مورخین نگاشته اند: "همانگونه که پیامبر در نبردهای حساس علی را به علمداری برمیگزید، حسین بن علی نیز عباس را به علمداری منصوب فرمود".
می خواستم از لحظاتی بنویسم که نگاه عطشان سکینه و گریه های بی رمق علی اصغر قلب او را میشکافت و به کودکان قول آب داد.
گویی عطش همه فروکش کرد وقتی عمو قول آب داد. مگر میشود عمو قولی بدهد و ...
می خواستم از رشادتش در آب آوری بنویسم و ماجرای دست زیر آب بردن، که اگر چنین نمی کرد اسب او آب نمی نوشید.
و آب را برای ابد تشنه گذاشت...
تازگیها تصاویری از سرداب حضرت عباس علیه السلام دیدم که آب به دور قبر شریف ایشان حلقه زده بود. گزارشگر خودش تا کمر توی آب بود و تصاویر را میگرفت. خادم حرم هم میگفت سالهاست این آب جاری از فرات می آید و به گرد مزارش لب تشنه حلقه میزند و التماس میکند.
می خواستم از ادبش بنویسم که او را به جایی رساند که در وهم و خیال هم نمی گنجد؛ همین بس که با اینهمه علم و فضیلت و شجاعت، چون غلامی، امامش را "سرور و مولای من" خطاب میکرد؛ تا آن لحظه که...
می خواستم از دشمنانش بنویسم که از عظمت و هیبت و شجاعت او به هر ترفندی متوسل می شدند تا او را از امامش جدا کنند و هربار که چنین پیشنهادی میشد، او با تلخندی پاسخ میداد: "من برای چنین روزی تربیت شده ام. اگر بدنم را قطعه قطعه کنند دست از مولایم نمی کشم".
حقا که وسعت رزق برائتش او را به معیت رسانده بود.
می خواستم وصف آخرین نبردش را بنویسم و دشمنیهای بی سابقه ای که با او شد؛ قطع دستان و عمود آهنین و مشک آب؛ نمی توانم بنویسم آنچه خوانده ام و شنیده ام...
خاک بر دهان من، ولی اگر برای تاسوعا نبود و این نوشته را مکررا از مورخین ندیده بودم، به خود اجازه نمیدادم بنویسم که گفته اند: "زمانیکه فرمان حمله بر او صادر شد، تیراندازانی که از ترسشان پشت نخلستان پنهان شده بودند، آنقدر تیر به بدن مبارکش زدند که بدن او مانند خارپشت شد".
دیوانه میشود آدم اگر بتواند تصور کند که با این حال و بدون دست، و با چشم تیر خورده و دل ناامید از مشک دریده شده، چگونه علمدار حسین از اسب بر زمین افتاد.
می خواستم از وصیت او به برادر بنویسم، پس از آنکه تیر از چشم او کشید تا برای آخرین بار در این دنیا چهره مولایش را ببیند.
مولای من، تا زنده هستم بدنم را به خیمه گاه مبر. من به کودکان تشنه قول آب داده ام...
می خواستم از لحظه تلخ تاریخ انسان بنویسم که خون خدا به جوش آمد و با حزن عمیقی فرمود: "الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوی".
حسین علیه السلام با حالتی عجیب دست بر کمر گرفته و آهسته قدم برمیدارد به سوی خیمه ها؛ و با صدایی محزون می فرماید: "اما من مجیر یجیرنا، اما من مغیث یغیثنا، اما من طالب حق ینصرنا، اما من خائف النار فیذب عنا".
می خواستم از حسین بنویسم، آنگاه که به خیمه ها بازگشت و همه چشمها به او بود تا خبری از عمو بشنوند.
و قلبهایی که نمیخواستند و نمی توانستند پریشان حالی حسین را باور کنند.
و حسین هم طاقت آن نگاههای منتظر و متحیر را نداشت.
سر به زیر افکند و به آهستگی به سمت خیمه عباس رفت و عمود خیمه او را کشید و ...
و فریاد و شیون اهل حرم به عرش رسید.
و می خواستم از خون دیده امام زمان (عج) بنویسم که در فرازی از زيارت ناحیه مقدسه، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.
اما هرچه به دل خود رجوع کردم و اینهمه را کنار هم گذاردم، هیچ یک از فضایل او را چنان ندیدم که لیاقت یافت که در لحظات قبل از شهادت، حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها، او را فرزند خویش خواند.
قطعا اگر چنین نبود، ادب عباس اجازه نمیداد امام حسین علیه السلام را که همیشه سرور و مولا خطاب میفرمود، برادر بخواند.
قلبی سلیم میخواهد و روحی عظیم که این سرّ دریابد و نگارنده فقط چیزی از دور شنیده بود و نقشی بر دلش نشسته بود که عرض کرد.
ببخشید اگر اینجا خیلی اسباب پذیرایی از تسلی دهندگان امام زمان(عج) فراهم نیست. دوست داشتم کفشتان را جفت میکردم و چای و شربت برایتان می آوردم.
اگر قابل میدانید، این مختصر پذیرایی را در خدمتتان هستم.
یاعلی