پارسال این روزها...
آخرین روزهایی بود که دیدمت
وقتی سوپروایزر مرخصیت رو امضا کرد چقدر خوشحال شدیم
یادمه تازه استخوان درد گرفته بودی. به سرطان ریه و خون ، سرطان استخوان هم اضافه شد
یه کم تا میدون ولیعصر راه رفتیم و نفست گرفت
برگشتیم ساسان و کلی گریه کردی
هفته دیگه با دانشگاه داشتیم میرفتیم مشهد
سخت از هم دل کندیم
خیلی خیلی سخت...
...
یکساعت قبل از برگشتن از مشهد تو صحن گوهرشاد بودم
اردبیلیها داشتن روضه حضرت عباس میخوندن
اونقدر بارون میومد که مردم من رو با دست به هم نشون ندن
خیلی دعات کردم
...
بعد از مشهد فقط یکبار دیگه دیدمت
کلی مورفین خریدی تا عید رو تو کرمانشاه خوش بگذرونی!
رفتی و رفتی...
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بردل...
...
میلاد نازنین من
میلاد دوست داشتنی من
نمیتونم با کلمات بنویسمت
بذار بارون چشمهام فصل مشترک زندگیمون رو ورق بزنه
...
میلاد نازنینم
یادت بخیر
