خودم رو خوب ميشناسم
به اين راحتي ها دستم به نوشتن نميرفت
وقتي مطمئن شدم كه براي تو مينويسم
خيالم راحت شد
به خاطر دوستان عزيزم
عكس كودك شهيد لبناني را از اينجا برداشتم

غم اين خفته چند
خواب در چشم تَرَم مي شكند


عكسهايي از جنايات اسرائيل در لبنان و فلسطين
به علت دلخراش بودن تصاوير ديدن آنها را به اختيار خودتان ميگذارم
در طواف كه بودم
پاره هاي روحم پيش تو بود
در طوافت ياد پاره هاي روحم باش
اونقدر حضرت زهرا سلام الله عليها رو دوست دارم كه نمي دونم چه جوري ميتونم از زير سايه سنگين لطفش سربلند كنم و عرض ارادتي كنم
طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري

با كلي تاخير
روز مادر مبارك
مامان جون
خيلي دوستت دارم
از گرمي دستات محرومم نكن تا زنده بمونم

از آخرين پستي كه نوشتم تا امروز دسترسي به اينترنت نداشتم
اگر دلتون خواست بخشيد![]()
![]()
خدا آقامجید ما رو خیرش بده. یادم انداخت که امشب سالگرد سفر توست
چند ماه قبل از آن تصادف و عروج بود كه آمده بودي حسينيه ما
تلخی این کلامت در گوشم هست که : " من يك نجسي هستم كه با آب هفت دريا هم پاك نمي شوم..."
خدا لعنتشان كند كه نه تو را فهمیدند و نه گذاشتند كام جوانان تشنه حقايق اين مملكت كه از فقر انديشه هاي زلال و جاري به جان آمده اند از تو جرعه اي سيراب شود.

وصفش را در وبلاگ آقا مجيد بخوانيد
انسان عجيبي بود
هر چه تلاش ميكنم او را در جمله اي توصيف كنم نميتوانم
اينهمه عظمت را چگونه توصيف كنم وقتي غرق تماشا ميشوم
چند وقت پيش با ققنوس سوخته حرف شيخ شد
گفتم بزرگترين آرزويم اين بود كه بچه هاي دانشكده و نسل ما او را درست بشناسد.بسيار بيش از نيازهاي ما در گنجينه هاي او پيدا مي شود
اگر خواستيد بيشتر و بهتر او را بشناسيد مي توانيد گزارشي از زندگي اش را بخوانيد.شايد ديدگاه ديگران در مورد اوخوش تر باشد كه
خوش تر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
و حتما توصيه ميكنم سري به وصيت نامه اش بزنيد:
"تقريباً در فصل زمستان، پس از اوجگيري اتهامها وسوءظنها، جامعه مدرسين كساني را انتخاب كرده بود، كه حدود پنجاه سؤالرا جواب بگيرند. و تركيب اين گروه نشان ميداد كه هم ارزيابي و شناسايي وهم محاكمهي پروندهي دادگاه ويژهي روحانيت، در آن صورت ميگرفت.«آقاي مسعودي»، «آقاي مكارم»، «آقاي طهراني» (حاكم شرع)، من و«آقاي تجلي» در آن جلسات شركت كرديم و حدود پنج ساعت نوار از آنجلسات برداشته شد. و نهايت با چند نصيحت در رابطه با منزوي نشدن وتنها نماندن و بدبيني و همكاري با بزرگان و بزرگترها، از آقاي مكارم، جلسهخاتمه پيدا كرد. و بعدها ده سؤال كتبي در رابطه با «ولايت» و «انقلاب» و«جمهوري» و «رهبر» و «جامعه گذشته ايران» و «حكومت اسلامي» و«روح يأس نوشتهها» و «تكيه بر احاديث نداشتن در نوشتهها» و «توضيحگذران زندگي» و «بهترين راه خدمت به انقلاب»، از آقاي مكارم، به منرسيد؛ كه هم سؤالها و هم جوابشان ضميمهي اين نوشته هستند. و سپسمسائل مسكوت ماند. شايد آنها منتظر توبهنامهي من بودند و من هم ناچارمنتظر شهامتشان، كه اگر نميتوانند به اثبات حرفي بزنند و از اسلام و اعتقادطرف دفاعي بكنند. و اگر مجبورند كه احتياط كنند و جانب آينده را نگاهدارند، ولي ميتوانند كه به نفي زبان باز كنند و بگويند با اين مذاكرات چهمشخص شد؛ كه فلاني مادّي است و يا مادّي نيست، كافر است و يا كافرنيست و التقاطي هست و يا نيست.
اين انتظار بجايي بود كه آنها توضيح بدهند و آن انتظار، نابجا بود كه منتوبهنامه بنويسم و يا كتابي منتشر كنم با عكس نويسنده كه با يوزي در جبههمشغول است و يا در حال شعار دادن است و يا در نماز جمعه است؛ چوناينها براي تثبيت من بود و من نميتوانستم با حقيقتي، حتي با حقيقتي،خودم را تثبيت كنم. و اين شرك و كفر من بود كه با دستهاي ضعف خودمبخواهم بلاي خدا را كنار بزن. من در سختي نبودم و مجبور نبودم از حدودفراتر بروم و حجّت نداشتم كه آن چنان كنم؛ ولي حجّت بر آنها تمام بود كهاگر از شخص ميترسند كه شايد فردا پوست عوض كند، ميتوانستند ازنوشتهها حرف بزنند، كه نزدند و ماندند و ماندهايم و هزار لطف پنهان وآشكار را آزمودهايم و هزار نكتهي باريكتر ز مو اينجاست...
اما عامل ديگر آن اتهامها، «معادي خواه» و «دعاگو» و «مهاجري» و«روزنامهي حزب» هنوز هم اسب سابق را ميرانند و حتي آقاي مهاجري درلندن، در جمع دانشجويان، بر ماديگري من از نوشته «بررسي» شاهدميآورد كه من جواب اشكال اختلاف ديه زن و مرد را با بينش ماديدادهام... چه كنم! اين بزرگوار نه مطالعه دارد كه «علل الشرايع» را ببيند وبفهمد كه امام رضا هم همين جواب را دارد و همين بينش را و نه زيركي وهوشي كه بفهمد ماديگري با ماديات و اقتصاديات پيوند ندارد و بفهمد كه هربحثي كه از پول و سرمايه و نيازهاي اجتماعي و تفاوتها و راهحلها حرفزد، مادي نيست...
اين بينش، مادي نيست، ولي آقايان از كساني هستند كه سرفرازيشانباعث شده كه شعورشان به سقف سرشان نرسد و دم ناف و حدود كمرشانقدم رو كند.
اينها با تمامي عناوينشان جز طنز و اشاره جوابي را نميخواهند. اگرروزي بناي فهميدن داشتند، آنوقت از حدود تجاوز نميكنند و پيش ازمحاكمه، محكوم نميسازند؛ كه علي ميگفت: «لا يَلُومُ اَحَداً عَلي' ما يَجِدُالْعُذْرَ في مِثْلِهِ اِلاّ' اَنْ يَسْمَعَ اِعْتِذ'ارَهُ». آن روز ميشنوند و ميفهمند.خدايشان بيامرزاد!"
عابد و زاهد و صوفي همه طفلان رهند
مرد اگر هست به جز عالم رباني نيست


د ي ر و ز ا ي ن ج و ر ي گ ذ ش ت
خيلي ذوق كردم وقتي واسه اولين بار تو كفشداري يه حرم كفشم رو گذاشتن تو جاكفشي شماره يك!
***
برخلاف پارسال امسال اصلا تمايل ندارم از بلوار كشاورز خيلي رد بشم.
تو كوچه كنار بيمارستان ساسان آمبولانسي رو ديدم كه يك ماه ميلاد رو هر روز صبح از ساسان مي برد مهر تا سلولهاي سرطاني ريه رو با برق گذاشتن بسوزونن.
هنوز يك هفته از تموم شدن برق گذاشتن نگذشته بود كه دكتر فدايي گفت تقريبا تمام بافتهايي سرطاني كه تو اين يك ماه سوزانده شدند برگشتند سرجاشون.
فكر كنم از همون روز بود كه ديگه مادر ميلاد از ته دل نخنديد...
***
با دكتر جواد منصوري (رئيس مركز اسناد و تاريخ وزارت خارجه) راجع به مشروطه مصاحبه كردم.
فكر نمي كردم راجع به حاكميت اينجوري فكر كنه!
بعد از مصاحبه تمام مصاحبه هاي اين شش سال مثل يه نوار از جلوي چشمم رد شد.
اگر ميشد همه ديده ها و شنيده هاي مهم مصاحبه ها رو(كه تقريبا تمامشون مربوط به زمانهاي خاموشي واكمن- البته به درخواست مصاحبه شونده - بود) مي نوشتم ، چه بساطي ميشد!
كم كم اش اين بود كه از نون خوردن مي افتادم![]()
وقتي فرهاد خرم پور اين شعر رو برام خوند خيلي به دلم نشست:
عشق تو مرا الست منكم ببعيد
هجر تو مرا ان عذابي لشديد
بر كنج لبت نوشته يحيي و يميت
من مات علي عشق فقد مات شهيد
و خداوند به موسي عليه السلام فرمود:
من سئلني وجدني
و من وجدني عرفني
و من عرفني عشقني
و من عشقني عشقته
و من عشقته قتلته
و من قتلته
فعلي ديته و انا ديته
دير شد
خيلي دير شد
نمي دونم به تو چي گذشت
من كه واقعا پوستم كنده شد
ولي دوام آوردم
خدا رو شكر كه شد
...
چند روز پيش مجيد دهلوي مي گفت:
تو مملكت ما هيچي سرجاش نيست.
رئيس قوه مجريه از عدالت دم ميزنه و رئيس قوه قضائيه از امنيت سرمايه گذاري!
سلام دوستان
از اينكه منظم و روي روال خاصي وبلاگ رو آپ نمي كردم از همه دوستانم عذر ميخوام.
مدتي خيلي گرفتار و آشفته بودم و نوشتنم چندان سودي براي كسي نداشت.
ان شا الله از امشب سعي ميكنم هر شب بنويسم.
كلاس آموزش تخيل كردن سراغ دارين؟