تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد

پشت دريا شهری است
بامها جای کبوترهايي است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است
مردم شهر به يک چينه چنان می نگرند که به يک شعله ،
به يک خواب لطيف
خاک موسيقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطير می آيد در باد
پشت دريا شهريست
که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است
پشت دريا شهری است ، قايقی بايد ساخت
قايقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب
قايق از تور تهی ، و دل از آرزوی مرواريد
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ،
دور بايد شد از اين خاک غريب
شب سرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ...

براي من از سال هاي دور اين سوال كه " براي چه هستم ؟ " طرح شده بود و به جواب بسته بندي شده اش هم رسيده بودم و با شور و حال مي شنيدم: براي تكامل! تا اين كه دوره نقادي و عصيان گري شروع شد و حرف هاي سر بسته به تحليل رسيدند و در برابر سوال ها، با حلم و تاني، كار تحليل آغاز گرديد.
در اين دوره بود، كه به اين نكته رسيدم كه انسان در يك مرحله خودش را كشف مي كند و در يك مرحله، اين معدن را استخراج و تصفيه مي كند و در يك مرحله به استخراج شده ها و آهن هاي تصفيه شده، شكل مي دهد و آن ها را به صورت ماشين ها و ابزار هاي گوناگون در مي آورد و به تكامل مي رساند. ولي مساله در همين جا خلاصه نمي شود، كه پس از شكل گرفتن و به تكامل رسيدن، نوبت رهبري كردن و جهت دادن به ماشين هاي تكامل يافته مي رسد.
به اينگونه بود، كه يافتم انسان براي مساله اي بالاتر از شكل گرفتن و تكامل يافتن بايد بكوشد، چون تنها اين كافي نيست كه شكل بگيريم و در ابعاد وسيع ماده و معنا تكامل پيدا كنيم، زيرا با اين تكامل يافتن، مساله بن بست و عبث و پوچي زود تر پيش مي آيد و عميق تر مطرح مي گردد.
كسي كه بهترين ماشين را و شكل گرفته ترين وسيله ها را و تكامل يافته ترين مركب ها را با خود دارد مساله بن بست و ترافيك و محدوديت ها را بيشتر احساس مي كند و عميق تر مي فهمد.
نويسنده : عين صاد
حكايت وزير رسيدگي!
يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود .
روزي روزگاري يك پادشاه رعيت پروري در ولايت غربت حكومت مي كرد كه در دوره پادشاهي اش گرگ و آهو و باز و تيهو در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند .
از قضاي روزگار، يك اوضاع بدي از براي ولايت غربت پيش آمد ، واز آن به بعد ، حال و روز مردم روز به روز بدتر شد تا جايي كه مردم جمع شدند و آمدند دم قصر و شروع كردند به داد و هوار كه : « اي پادشاه ! بيا بيرون و وضع ما را خوب كن .»
پادشاه گفت: « اي مردم ، اين مملكت وزير رسيدگي دارد . برويد سر وقت او و بگوييد وضع شما را خوب كند.»
مردم كاسه كوزه شان را جمع كردند و رفتند دم وزارتخانة رسيدگي . وزير رسيدگي آمد روي بالكن وزارتخانه و گفت : « اي مردم چه تان شده ؟ » مردم گفتند: « هيچي . آمده ايم كه وضعمان را خوب كني .»
وزير رسيدگي گفت : « آخر با اين همه مسايل و مشكلاتي كه توي مملكت هست ، من چطور وضع شما را خوب كنم ؟ » مردم گفتند : « ما اين حرف ها حالي مان نمي شود ؛ يا وضع ما را خوب كن يا مي دهيم مجلس ، استيضاحت كند .»
وزير ديد كه اي دل غافل ، اين مردم ، زبان آدميزاد سر شان نمي شود . اين شد كه گفت : « باشد . وضعتان را خوب مي كنم، ولي هفت شبانه روز به من مهلت بدهيد .» مردم گفتند : « باشد ولي فرجه ات همين هفت شبانه روز است . استمهال هم بي استمهال !» بعد هم را هشان را كشيدند و رفتند پي كار و زندگي شان . وزير از آن روز ديگر از خواب و خوراك افتاد . هي پيش خودش فكر مي كرد كه چه بكند و چه نكند و دايم توي راهروهاي وزارتخانه راه مي رفت و موهايش را چنگ مي زد.
بالاخره شب هفتم رسيد . وزير كه فكرش به جايي قد نداده بود ، يك دفعه به خاطرش آمد كه بهتر است بنشيند يك جلسة مشورتي تشكيل بدهد . اين شد كه تمام مشاورانش را جمع كرد و از آنها خواست كه براي حل اين مشكل چاره اي بينديشند.
يكي از مشاوران گفت : «قربان ، به نظرم بهترين راه اين است كه وضع مردم را خوب بفر ماييد . » وزير گفت: «چطور ؟ » مشاور گفت : « شما وزيريد ، بنده از كجا بدانم ؟ »
مشاور ديگر گفت : « قربان يك درخت نظركرده اي حوالي و لايت جابلقا هست . به نظرم يكي را بفرستيم همين شبانه برود به آن درخت دخيل ببندد .»
مشاور ديگر گفت : « توي همين ولايت خودمان ، يك درويشي هست كه اگر يك وردي بخواند و فوت كند ، همه مملكت گلستان مي شود . » وزير گفت : « حالا اين درويش كجاست ؟ » مشاور گفت : « قربان توي يك خرابه اي است و روزها مي رود در شهر. گدايي مي كند . » وزير گفت : « آن ورد را براي خودش مي خواند كه كارش به گدايي نكشد.»
مشاور ديگر گفت : « وام از بانك جهاني بگيريم ، »
مشاور ديگر گفت : « چرا دست پيش اجنبي دراز كنيم . اصلا برويم قلك بچه هاي مان را بشكنيم ! »
خلاصه ، اين قدر از اين حرف ها زدند كه وزير از خير مشورت با آنها گذشت و گفت بروند به خانه هاشان .
آخر شب وزير رسيدگي ديوان حافظ را باز كرد و فالي گرفت . اين بيت آمد :
«گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يك»
يك دفعه فكري به خاطر وزير رسيد . شب را راحت خوابيد و صبح اول صبح ، به كارگران وزارتخانه گفت بروند روي بالكن وزارتخانه چند تا بلند گو كار بگذارند و خودش توي اتاق كارش ميكروفن به دست نشست .
حوالي ظهر، ماموران آمدند و گفتند : « قربان ، مردم آمده اند دم در وزارتخانه و مي گويند به وزير بگوييد بيايد بيرون وضع ما را خوب كند . » وزير از پشت ميكروفن به مردم گفت : «اي مردم ! ببخشيد كه دستم بند است و نمي توانم بيايم روي بالكن . من از همان هفت روز پيش تا حالا دارم فرمان هايي صادر مي كنم كه از همين امروز به موقع اجرا گذاشته مي شود و مهر كردن اين فرمان ها ، نهايتا تا نيم ساعت ديگر تمام مي شود . براي اينكه بدانيد چه وضعيتي در انتظار شماست ، فقط چند تا از فرمان ها را برايتان مي خوانم . او ل اينكه دستور داده ام كه از امروز هيچ كس در اين مملكت كار نكند . صبح به صبح از طرف وزارت رسيدگي ، ماموران مي آيند در خانه هايتان و به هر خانواده ، صد هزار سكه تحويل مي دهند . واي به حال كسي كه اين سكه ها را قبول نكند . او را مي آوريم در ميدان شهر . فلك مي كنيم »
يك دفعه صداي سوت و كف زدن مردم بلند شد ؛ به طوري كه از صداي هلهلهه و شادي شان وزارتخانه به لرزه در آمد .
وقتي صدا ها قطع شد ، وزير ادامه داد: «حكم ديگر اين است كه از امروز ، هر كس پياده در خيابان هاي اين ولايت را ه برود ، موي سرش را مي تراشيم و وارونه سوار خرش مي كنيم ودور شهر مي چرخانيم . چرا كه دستور داده ام به تعداد افراد خانواده ، به آنها خودرو تحويل شود . »
دوباره صداي سوت و هلهلة مردم بلند شد . منتها قدري كمتر از بار اول . وزير ادامه داد: « روشن كردن چراغ خوراك پزي تا اطلاع ثانوي ممنوع است . ماموران ويژ ة ما در چهار نوبت مي آيند در خانة شما و صبحانه ، ناهار ، عصرانه وشام مي دهند.»
صداي سوت و كف زدن مردم ، باز هم بلند شد ، منتها نه به اندازة دفعة دوم .
وزير گفت : « همة شما مجبوريد به دستور ما و هزينة ما، ماهي پانزده روز به مسافرت تفريحي برويد . هر كس از گرفتن هزينة دولتي خودداري كند . او را مجبور مي كنيم كه شش ماه به خرج ما به سفر دور دنيا برود .»
باز هم صداي سوت و هلهله بلند شد ولي اين دفعه خيلي خيلي كمتر .
وزير گفت : « همة دختر ها و پسرها ي بالاتر از 17 سال بايد تا آخر همين هفته به خرج ما ازدواج كنند . اگر پسري ازدواج نكند. مجبورش مي كنيم دو تا زن بگيرد . »
ديگر صداي سوت و كف زدني نيامد . وزير رسيدگي كه دلواپس شده بود . پاورچين پاورچين آمد روي بالكن تا ببيند چرا مردم ديگر تشويق نمي كنند .
وقتي چشمش افتاد به پايين ، ديد اي دل غافل ، همة مردم گله به گله روي زمين دمر شده اند . از مامور پرسيد : « اينها چه شان شده ؟ »
مامور گفت : « قربان از همان اول كه شما شروع كرديد به وعده دادن ، اين بيچاره ها گروه گروه از خوشحالي دق كردند و هلاك شدند . به همين خاطر ديگر كسي نمانده كه شما را تشويق كند . »
وزير هم وقتي ديد كه ديگر كسي نمانده تا برايش شاخ و شانه بكشد ، از خوشحالي دق كرد و مرد .
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه ماها خيلي پوستمان كلفت شده كه با شنيدن اين همه وعده هاي خوب ، از خوشحالي دق نمي كنيم!
قصة ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد .
نويسنده: ابوالفضل زرويي نصرآباد
منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : « مايل هستيم رييس راببينيم » .
منشي با بي حوصلگي گفت :« ايشان تمام روز گرفتارند» .
خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد».
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت :« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.» رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت. خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. »

رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»
خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد ، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
برگرفته از دو منظومهي بلند با بيان عاميانه و محاورهاي
قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر_نيمه رمضان ٨٣
ابوالفضل زرويينصرآباد

اي جماعت چطوره حالاتتون
قربون اون فهم و کمالاتتون
گردنتون پيش کسي خم نشه
از سر بنده سايهتون کم نشه
راز و نياز و بندگيتون، درست
حساب کتاب زندگيتون درست
باز يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسينيش نميدونم چرا
بيني و بينيش، نميدونم چرا
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما دوستا
شاپرکا به نيش مجهز شدن
غريبگزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دلشکسته بهش حرج نيست
شعر شکسته بسته بهش حرج نيست
تا که ميفته دندوناي شيري
روي سرت ميشينه برف پيري
کميسيون مرگ ميشه تشکيل
درو ميشن بزرگتراي فاميل
يه دفعه همکلاسيا پير ميشن
همبازيا پير و زمينگير ميشن
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
گذشت دورهاي که «ما» يکي بود
خدا و عشق آدما يکي بود
تو کوچههاي غربي ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته ديگه توي شهر ما نيست
دلي که مثل کاروانسرا نيست
يه چيزي ميگم ايشالّا دلخور نشين
قربون اون دلاي تک سرنشين
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چي مرده
مرداي ده، مرداي کاه و گندم
مرداي ده مرداي خوان هشتم
مرداي پشت کوه، مثل خورشيد
تو دلشون هزار جام جمشيد
کيسه چپقها به پر شالشون
لشکر بچهها به دنبالشون
بيل و کلنگشون هميشه براق
قليونشون به راه، دماغشون چاق
صبح سحر پا ميشن از رختخواب
يکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتاي رُستَمن به قدّ و قامت
هيکلشون توب، تنشون سلامت
نبوده غير گردهي گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلامشون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشقشون بيريا
مرداي نازدار اهل شهرن
با خودشون هم اين قبيله قهرن
مرداي اخم و طعنهي بيدليل
مرداي سرشکستهي زن ذليل
مرداي دکتراي حلّ جدول
مرداي نق نقوي ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرين ميکنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پياده
مرداي خواب تو ساعت اداري
تازه دو ساعتم اضافهکاري
توي رَگاشون ميکشه تنوره
تريگليسريد و قند و اوره
انگار آتيش گرفته ترمههاشون
هميشه تو همه سگرمههاشون
به زير دست، ترشي و عبوسي
به منشي اداره چاپلوسي
براي جَستن از مظان شکها
دايرةالمعارف کلکها
بچه به دنيا ميآرن با نذور
اغلبشون يه دونه اون هم به زور
پيش هم از عاطفه دم ميزنن
پشت سر اما واسه هم ميزنن
اينجا فقط مهم مقام و پُسته
مرداي شهري کارشون درسته
مشدي حسن چاي و سماورت کو
سيني با قالي و گلپرت کو؟
اي به فداي ريخت و شکل و تيپت
بوي چپق نميده عِطر پيپت
مشدي حسن قربون ميز و فايلت
قربون زنگ گوشي موبايلت
اون که دهاتي و نجيبه مشدي
ميون شهريا غريبه مشدي
قديم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربيت بود
آدمکُشي يه جور معصيت بود
معني نداره توي عصر «سي دي»
بزرگ و کوچيکي و ريش سفيدي
تقي به فکر رونق نقي نيست
کسي به فکر نفع مابقي نيست
مقالهها پشت هم اندازيه
جناج و باند و حزب و خط بازيه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقيم يادمون رفت
ارزشمون به طول و عرض ميزه
چقدر ميز و صندلي عزيزه
تموم فکر و ذکرمون همينه
که هيشکي پشت ميزمون نشينه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
ميز رياست سر زانوشون بود
بيا بشين که ميز اگه وفا داشت
وفا به صاحباي قبل ِ ما داشت
قديم که نرخها به طالبش بود
ارزش صندلي به صاحبش بود
فقيه اگه بالاي منبر مينشست
جَوون سه چار پله پايينتر ميشِست
معني شأن و رتبه يادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روي لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون ميز هم عزيزن
رفوزهها هميشه پشت ميزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ايدز پيش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدي
دوره آخرالزمونه مشدي
جسارتاً شعرم اگه غمين بود
به قول خواجه «خاطرم حزين» بود
دعا کنين که حالمون خوب بشه
تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه


After 1979, Recognized by the United Nations

Before 1979
1. Background
2. First animated figure on the Flag in Post-Islamic Era
3. Addition of the sun
4. Safavid’s Flag
5. Nadir Shah’s choice of Flag
6. The Rectangular Flag of the Qajar
7. Amir Kabir’s Flag
8. The Constitutional Revolution and the Iranian Flag
9. The Iranian Flag in the Post-Islamic Revolution Era
Background
The first reference to Iranian flag can be traced back to a mythological mutiny launched by Kawah, the blacksmith, against Zohak, the notoriously tyrant ruler of the time. To spearhead the rebellion, Kaveh had no other choice but to have his own leather apron uplifted upon a lance. As a result of this upheaval, Zohak was ousted and Feridoun enthroned.
King Feridoun later ordered the auspicious leather standard to be cased in rich brocade of yellow, red and pink colors and jewels hung upon it . He also decreed the flag to be called The Royal Darafsh (flag in Old Persian), hence, Darafsh-e Kaviyan. As such, there was no figure, of any kind, on the flag. It was just a colorful combination of yellow, red and pink silk which, based on historical evidences, remained the national and military flag of
Every king would add to the jewels attached to the darafsh. When Arab Muslims invaded
For the next 200 years, with Arab occupiers of
The second theory is based upon the fact that the ancient Iranian religion, Mitraism, would regard the sun as sacred. Iranians, therefore, chose to have the sun on their flag and coins to glorify their magnificent culture.
Among the Safavids, who ruled
In the remaining years of the Safavid rule, green was the official color of the flag with the lion and the sun emblems gold-embroidered on it. Although the lion was the inseparable part of the flag throughout the Safavid years, its posture changed many times. Often it appeared in a sitting posture, and occasionally in profile. The sun, too was sometimes attached to the lion and sometimes positioned right above and away from it.
Based on a French tourist’s account of the time, thin and sharp-pointed standards with Koranic verses and the figure of Zolfa’ghar (the name given to the two-edged sword of Imam Ali, the first imam of the 12- imam Shitte sect of Islam) were also very popular during the Safavid times.
It seems, Iranian flags, similar to Arab flags, were always of triangular shape.
Nadir Shah’s choice of flag
King Nadir, the founder of Afshari dynasty and a self-styled ruler who salvaged Iran from a feudalistic state to form a unified country, made giant military advances toward India and China (on the eastern frontier), Khwarizm and Samarkand (located on the northern part of Iran), and Kirkuk and Bagdad in today’s Iraq. As such, flags, especially military ones, would come to signify a lot during all these grand scale military adventures.
Nadir’s royal flag was made of yellow and red silk with the traditional sun and lion figures. National flag, on the other hand, was of three colors : green, white and red and a lion’s profile in a walking posture with a half-risen sun, in the radius of which was a Koranic verse meaning, “the Earth is His.”
It can safely be concluded that Nadir’s choice of three colors of green, white and red was a groundbreaking decision in the formation of the modern Iranian flag. Since then, these colors have been the official colors of the Iranian flag, either royal or national.
Agha Mohammad Khan, the founding father of the Qajar dynasty, brought about some basic changes in the shape and color combination of the Iranian flag. For the first time the shape of the flag was changed from triangular to rectangular. Out of personal vendetta with Nadir Shah, he ordered the established colors be removed, and replaced with a solid red color as the background and a white circle in the middle with the sun and the lion. What was outstandingly different here was a sword placed in the hands of the lion. Later, FathAli Shah Qajar, devised two rather different flags suitable for war and peace purposes. A totally red flag with a sitting lion and the sun on its back served as the war flag; while a green flag with basically the same figures, was used as peace flag. Surprisingly, the lion on the peace flag was raising a sword!
It was also during FathAli Shah that a white flag would be utilized for diplomatic and protocol purposes. In a painting depicting the Iranian special envoy to the Russian royal court, Abolhassan Shirazi, having audience with Czar, a white flag with the lion, sun and sword figures, is carried by the Iranian delegation. FathAli Shah is also credited with the introduction of a crown figure positioned on top of the sun.
The great Iranian reformist and chancellor of the Qajar dynsty (during Nasirodin Shah's rule), Mirza Taghi Khan, known better as Amir Kabir, adopted the flag used by Nadir Shah with the exception of its triangular shape. He ordered a ten centimeter green band be patched on top of the flag and a red one at the bottom. Though the three figures of the lion, the sun and the sword were kept, he removed the crown figure placed on the top at the behest of FathAli Shah.
Members of the first and the second Iranian Parliaments, formed after Mozafarodin Shah Qajar granted the constitutionalists the rights they were seeking, decided in the Article 5 of the constitution: “the official colors of the Iranian flag are green, white, and red along with the lion and the sun signs.” No details were determined as to the order of these colors or the location of the signs.
This lack of specifications was partly due to the presence of some Muslim clergies in the Parliament, who would deem using any animated figure against the Islam. The secular MPs had to resort to some lengthy justifications to convince the fundamentalist MPs to finally ratify the clause. Green, as the favorite color of Islam, red a symbol of the blood of martyrs, and white the universal symbol of peace and the favorite color of the Zoroasterianism, the ancient religion of the pre-Islamic Iran were easily ratified.
References were also made to the importance Iranian people attach to the month of Mordad, corresponding to Asad in Syrian calendar and Imam Ali’s title (“Asadullah”, the lion of God).
In 1957 (1336 H.J.), Manouchehr Ighball, the prime minister of the time, issued a directive setting standards for the flag's exact measurements.
Article 18th of the Constitution of the Islamic Republic of Iran, passed on in 1979 (1358 H.J.) states: “The official flag of the Islamic Republic of Iran is composed of green, white and red colors with the special emblem of Islamic Republic in the middle together with the motto”.
دمت گرم پهلوان. امروز خيلي كار بزرگي كردي. دست علمدار با وفاي كربلا نگهدارت.


راستي؛ كنسرت استاد رو از دست نديدا !

بنام دوست
سلام
جناب ما به بلاگفا تشريف فرما شدند