خدا کنه بتونم![]()
سلام
عیدتون مبارک![]()
بچه ها، ما آدمیم
باید به آدم فکر کنیم
باید به آدمها فکر کنیم
آدم ...
آدمی را آدمیت لازم است؟
آدمی را آدمیت لازم است!
آدمی را آدمیت لازم است ...
سلام دوستان
با اینکه همیشه تلاش کرده ام وبلاگ را حیاط خلوت روحم و روحیاتم نگه دارم، ولی این بار مجبور شدم شکوه کنم که اگر نکنم جفاکارم.
اخیرا عبدالکریم سروش در خیال بافیهای بی پایان خود اهانتهای زننده و کم نظیری به ساحت پیامبر رحمت - صل الله علیه و آله - نمود و اهالی سیاست و دین و فرهنگ که عمدتا مشغول امور انتخابات مجلس هشتم هستند نشنیدند و نفهمیدند که اصلا چه شده است! آنقدر این سکوت ادامه یافت تا مردِ آرام محبوبِ من فریادش بلند شد.
این هم متن شکوائیه مجید مجیدی؛
خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمههای ناساز، «آواز گنجشکها» بر گوشهای بسیار شنیدنی آمد و بر چشمهای فراوان دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروهها و مخاطبان گوناگون سخن نمیگویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکراری فیلم سخن گفتهاند میگویم هیچ ابایی ندارم اعلام کنم فیلم، مانند آثار قبلی من «بچههای آسمان»، «رنگ خدا»، «باران» و «بید مجنون» باز هم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تاکید میکند. باز هم سخن از نیاز دنیای امروز یعنی معنویت است. بدون تکیه به معنویت، آنچنانکه در جای جای جهان میبینیم، انسانها گرگهای درندهای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشیهای آنانند. در شرایطی که جای خالی «خدا» بیش از هر زمان و عصری احساس میشود و تاریخ گواه آنکه، بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده.
در این صورت چه باک از برچسب «تکرار» که اگر تکرار «مذموم» بود و ناپسند، باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون، همه سخن تکراری بر زبان راندهاند و پیام تکراری «بازگشت به معنویت» را سر دادهاند. وقتی «آواز گنجشکها» در برلین به نمایش درمیآید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت اینچنین بهتانگیز و حیرتآور میشود، من بر این باور استوارتر میگردم که اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست و این مهم جغرافیا و مکان نمیشناسد.
اعتراف میکنم که نگاه این چنینی و موفقیت و اقبال آنچنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام(ص) هستیم. وامدار پیامبری که از پس قرنها ندایش را میشنوم که فرمود «من مبعوث شدم تا برتریها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم.» وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه میکرد و میفرمود «هر انسانی بر فطرت پاک زاده میشود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد.» وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفادیده است.
اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش میزدند و دندان و پیشانی مبارکش را میشکستند و در برابر، اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش میخواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی، داستان تکرار میشود. نابخردان و کودکصفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمیخیزند و اندیشهورزان دنیاطلب، شاعر و نادانش میخوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را «اساطیر الاولین» میدانند.
آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خطر بیحرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز کار به جایی رسیده که ارزشها ضدارزش شمرده میشود و ضدارزشها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توهم خویش به جایی منسوبش میکنیم. اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند وابسته خوانده میشود و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهینها و نارواییها صورت گیرد، آزاده است.
اینجا میگویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که میدانید مرا با سیاست و سیاستپیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام میکنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بینظیر سکوت پیشه کردهاند، گلهمندم.
حالا باید پرسید اگر سیاستپیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودکصفت و دیوانهرفتار بیگانه، با کاریکاتور به پیامبر ما توهین میکنند آن موج به راه میافتد، اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبتها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده میشود، سکوت همه جا را دربر میگیرد و جز یکی دو صدایی کمجان هیچکس فریاد نمیزند که چرا دوباره از پس قرنها به پیامبر نسبت شاعری میدهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر میخوانند.
اگر آن روز که روشنفکران مذهبی، عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا(س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف، زیارت جامعه کبیره را «مرامنامه شیعه غالی» برشمردند سکوت نمیکردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمیرساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند.
کسی که ادعای مولویشناسی میکند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است:
گرچه قرآن از لب پیغمبر است
هر که گوید حق نگفت آن کافر است
این همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
یاعلی
دارم مطمئن میشم که اگر هاجر نمی دوید چشمه ای از زیر پای اسماعیل نمی جوشید
از آزمون و خطا خسته شدم
سلام دوستان
نمیدونم به چه زبونی عذر خواهی کنم بابت تاخیر.
کلی دلیل و توجیه برای گفتن دارم. ولی هیچکدوم به اندازه بی توفیقی برای خودم قانع کننده نیست.
به من حق بدهید؛ با اینکه بیشتر متنی که میخوانید را قبل از تاسوعا نوشتم ولی سرگردان شدم وقتی میخواستم برای حضرت عباس علیه السلام بنویسم. خدا میداند چندین ساعت نشستم برای نوشتن، ولی مگر می شد...
شنیده بودم نمیشود بحر را در کوزه ای گنجاند ولی تا این حد برایم محسوس نشده بود.
تمام آنچه از زندگی او شنیده ام و خوانده ام را بارها مرور کردم؛ از پیش از ولادت تا پس از شهادت...
حیران بودم که از این بحر کمال و ادب و شجاعت کدام ویژگی را برگزینم تا چند سطری من باب عرض ادب بنویسم.
می خواستم از مادر بزرگوارش بنویسم که حضرت علی علیه السلام او را برگزید که هم از فرزندان شهیده اش پرستاری کند و هم یارانی برای سالار شهیدان عالم به دنیا آورد و به همین جهت جستجو کرد تا از شجاعترین اقوام عرب همسری برگزیند.
جناب ام البنین سلام الله علیها از وقتی وارد خانه امیرالمومنین شد خود را با افتخار کنیز فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها می نامید و زمانیکه خداوند قمر بنی هاشم را به او هدیه داد، قنداق طفلش را دور سر حسین بن علی علیه السلام میگرداند و میدانست که باید چگونه به عهدش با همسرش وفادار بماند و قرار است چگونه عباس و برادران عباس(عبدالله و عثمان و جعفر) را برای روز واقعه تربیت کند.
و شاهد این عهد سحرگاه 21 رمضان بود...
علی علیه السلام که دیگر رمقی در بدن نداشت، امر فرمود برای آخرین وصیتهایش همه از کنار بسترش دور شوند بجز فرزندان حضرت فاطمه سلام الله علیها. و این وصایا اسرار آل محمد بود که از سینه ای به سینه ای منتقل میشد.
در این خلوت که هیچ نامحرمی راه نداشت امیرالمومنین به عباس امر فرمود که بماند و بشنود. و علی در آخرین لحظات دست او را در دست حسین نهاد و عهد کربلاییشان را محکم کرد.
شاید از همین جا باشد که بتوان به جرات گفت که عباس وارد حریمی شده که جز فرزندان فاطمه زهرا سلام الله علیها، کسی را بدان راه نبوده و نیست و نخواهد بود.
و از آن سو جناب ام البنین آنقدر فضیلت کسب کرد که وقتی پیام رسان کربلا، حضرت زینب کبری سلام الله علیها، در بازگشت از کربلا به مدینه رسید، او را مادر خطاب کرد و سر در آغوشش نهاد.
می خواستم از نوجوانی عباس بن علی بنویسم که معروف بود به "اباالقربه" یعنی سقا. و آنکه او را از نوجوانیش جامع علم و اخلاق و ادب و شجاعت میدانستند و به حق او فرزند علی بود.
و آنکه در سنین نوجوانی در جنگهای زمان پدر شرکت داشت و رشادتهای این نوجوانی که هنوز مویی در صورت نداشت بزرگان عرب را متعجب و مرعوب میکرد و از همانجا بود که نقشی چون جناب حمزه(عموی پیامبر) برای خاندان رسالت عهده دار شد و بعنوان مهمترین حامی فرزندان رسول خدا در اعراب شناخته شد.
می خواستم از وفاداریش به امام مجتبی علیه السلام بنویسم، در عصری که خیانت پیشگی حکم نفس را داشت برای اعراب. و از صبر او در تیرباران پیکر امام مجتبی در مدینه و خون دلهایی که ماند برای روز حساب.
می خواستم از علمداری او در دشت نینوا بنویسم که مورخین نگاشته اند: "همانگونه که پیامبر در نبردهای حساس علی را به علمداری برمیگزید، حسین بن علی نیز عباس را به علمداری منصوب فرمود".
می خواستم از لحظاتی بنویسم که نگاه عطشان سکینه و گریه های بی رمق علی اصغر قلب او را میشکافت و به کودکان قول آب داد.
گویی عطش همه فروکش کرد وقتی عمو قول آب داد. مگر میشود عمو قولی بدهد و ...
می خواستم از رشادتش در آب آوری بنویسم و ماجرای دست زیر آب بردن، که اگر چنین نمی کرد اسب او آب نمی نوشید.
و آب را برای ابد تشنه گذاشت...
تازگیها تصاویری از سرداب حضرت عباس علیه السلام دیدم که آب به دور قبر شریف ایشان حلقه زده بود. گزارشگر خودش تا کمر توی آب بود و تصاویر را میگرفت. خادم حرم هم میگفت سالهاست این آب جاری از فرات می آید و به گرد مزارش لب تشنه حلقه میزند و التماس میکند.
می خواستم از ادبش بنویسم که او را به جایی رساند که در وهم و خیال هم نمی گنجد؛ همین بس که با اینهمه علم و فضیلت و شجاعت، چون غلامی، امامش را "سرور و مولای من" خطاب میکرد؛ تا آن لحظه که...
می خواستم از دشمنانش بنویسم که از عظمت و هیبت و شجاعت او به هر ترفندی متوسل می شدند تا او را از امامش جدا کنند و هربار که چنین پیشنهادی میشد، او با تلخندی پاسخ میداد: "من برای چنین روزی تربیت شده ام. اگر بدنم را قطعه قطعه کنند دست از مولایم نمی کشم".
حقا که وسعت رزق برائتش او را به معیت رسانده بود.
می خواستم وصف آخرین نبردش را بنویسم و دشمنیهای بی سابقه ای که با او شد؛ قطع دستان و عمود آهنین و مشک آب؛ نمی توانم بنویسم آنچه خوانده ام و شنیده ام...
خاک بر دهان من، ولی اگر برای تاسوعا نبود و این نوشته را مکررا از مورخین ندیده بودم، به خود اجازه نمیدادم بنویسم که گفته اند: "زمانیکه فرمان حمله بر او صادر شد، تیراندازانی که از ترسشان پشت نخلستان پنهان شده بودند، آنقدر تیر به بدن مبارکش زدند که بدن او مانند خارپشت شد".
دیوانه میشود آدم اگر بتواند تصور کند که با این حال و بدون دست، و با چشم تیر خورده و دل ناامید از مشک دریده شده، چگونه علمدار حسین از اسب بر زمین افتاد.
می خواستم از وصیت او به برادر بنویسم، پس از آنکه تیر از چشم او کشید تا برای آخرین بار در این دنیا چهره مولایش را ببیند.
مولای من، تا زنده هستم بدنم را به خیمه گاه مبر. من به کودکان تشنه قول آب داده ام...
می خواستم از لحظه تلخ تاریخ انسان بنویسم که خون خدا به جوش آمد و با حزن عمیقی فرمود: "الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی و شمت بی عدوی".
حسین علیه السلام با حالتی عجیب دست بر کمر گرفته و آهسته قدم برمیدارد به سوی خیمه ها؛ و با صدایی محزون می فرماید: "اما من مجیر یجیرنا، اما من مغیث یغیثنا، اما من طالب حق ینصرنا، اما من خائف النار فیذب عنا".
می خواستم از حسین بنویسم، آنگاه که به خیمه ها بازگشت و همه چشمها به او بود تا خبری از عمو بشنوند.
و قلبهایی که نمیخواستند و نمی توانستند پریشان حالی حسین را باور کنند.
و حسین هم طاقت آن نگاههای منتظر و متحیر را نداشت.
سر به زیر افکند و به آهستگی به سمت خیمه عباس رفت و عمود خیمه او را کشید و ...
و فریاد و شیون اهل حرم به عرش رسید.
و می خواستم از خون دیده امام زمان (عج) بنویسم که در فرازی از زيارت ناحیه مقدسه، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.
اما هرچه به دل خود رجوع کردم و اینهمه را کنار هم گذاردم، هیچ یک از فضایل او را چنان ندیدم که لیاقت یافت که در لحظات قبل از شهادت، حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها، او را فرزند خویش خواند.
قطعا اگر چنین نبود، ادب عباس اجازه نمیداد امام حسین علیه السلام را که همیشه سرور و مولا خطاب میفرمود، برادر بخواند.
قلبی سلیم میخواهد و روحی عظیم که این سرّ دریابد و نگارنده فقط چیزی از دور شنیده بود و نقشی بر دلش نشسته بود که عرض کرد.
ببخشید اگر اینجا خیلی اسباب پذیرایی از تسلی دهندگان امام زمان(عج) فراهم نیست. دوست داشتم کفشتان را جفت میکردم و چای و شربت برایتان می آوردم.
اگر قابل میدانید، این مختصر پذیرایی را در خدمتتان هستم.
یاعلی
ولی هر کاری میکنم نمیتونم امشب چیزی بنویسم
الان چند ساعته که نشستم و دارم با خودم کلنجار میرم و ...![]()
با اجازتون من عصر تاسوعا مینویسم انشاالله
مهدی رودکی از دوستان صمیمی حدودا ده ساله است. انگار کامپیوترش خراب شده بود نمی تونست تو وبلاگ خودش مطلب بنویسه و چون میخواست برای شب تاسوعا بنویسه برای من فرستاد تا از اینجا با شما صحبت کنه:
برای همین هم بود که خواستم این بار هم یه کاری کرده باشم...
************************************************
- نمیدونم داداش دارید یا نه. فکر کن یه روزی با داداشت داری میری بیرون. بابات خیلی آروم و از روی عادت میگه مراقب باشید. بیرون که هستید به هر دلیلی چند نفر متعرض میشن به داداشت. دو تا راه داری: میتونی کنار بایستی و تماشا کنی که اونوقت باید وقتی برگشتی خونه جلو بابات و از اون مهم تر داداشت سرت رو بندازی پایین... یا بری جلو و سینه خودتو سپر کنی که هر چی شد تو اول باشی.
فکرش که مظهرغیرت خدا وقتی امان نامه رو دید چه حالی شد وجلو داداش چقدر شرمنده شد دیوونه ام میکنه.... یه دلش تو خیمه هاست و یه دلش مدینه .... آخرین وصایای دختر رسول خـدا رو که به یاد میاره .... یه گوشش به وا عطشای بچه ها و یه گوشش به گل پرپر علی(ع) .... از روی همه خجل
************
- چند وقت پیش بود که توی اینترنت همه شب یلدا رو تبریک می گفتن. خیلی لطف داشتن، اما بهشون گفتم: شب یلدای ما تقریبا یه ماه دیگه است... یعنی فردا شب
نمیدونم دلیلش چی بود، ولی هرچی که بود اون شب دلم هوای محرم کرد و یه صدایی توی گوشم این مصرع آشنا رو تکرار میکرد که : مکن ای صبح طلوع ..... مکن ای صبح طلوع
امشب تو خیمه ها غوغایی برپاست .... همه منتظر صبح اند .... اونایی که به امید شهادت در راه امامشون منتظر صبح هستن و اون کوچولوهایی که دیگه طاقت ندارن .... شاید فردا عمو آب بیاره
ولی من از قول چندنفرشون میگم : مکن ای صبح طلوع ....
ابا عبدالله تا صبح چی کشیده زبون از گفتنش قاصره .... فکرش هم تو ذهنت قابل هضم نیست .... بابا آخه رابطه امام با خواهرش وحشتناک قوی و عمیقه .... امام که مظهر مهربونیه .... وقتی میدونه با گلهاش چیکار قراره بکنن .... گلهای زینبش .... دردونه امام حسن (ع) .... عباسش .... علمدارش ....
سقای کربلا چی کشید .... صبح که بشه بچه ها بیدار میشن .... پس چرا زمان انقدر کند میگذره .... چرا صبح نمیشه برم آب بیارم .... داداش .... این طولانی ترین شب سال باید باشه ....
************
اما...... وقتی می گفت آب میخوام که دیگه دست و دلت به کاری نمیرفت. مگه میتونه آدم یه بچه رو انقدر تشنه بذاره تا گریه اش در بیاد؟ عادت داشتم وقتی بهش آب میدادم ، وایسم همونجا و آب خوردنش رو نگاه کنم. احساس خوبی بهم میداد. همیشه هم آخرش ازش می پرسیدم سیر شدی یا نه!
و بازم وقتی به علتش فکر می کنم فقط به این نتیجه میرسم که این کار (آب دادن به یه بچه) انقدر بدیهی و غریضی برام پیش میاد و لذت بخشه که اصلا تعلل توش رخ نمیده....
انقدر عمو عباس رو ملتمسانه نگاه کردن این بچه ها .... دیگه طاقت نیاورد .... وا عطشا به کربلا ....
************
و وقتی به علتش فکر می کنم فقط به این نتیجه میرسم که این کار (آب خوردن) انقدر بدیهی و غریضی برام پیش میاد که اصلا راجع بهش فکری نمی کنم....
- ما عکاسـا یه اصطلاح داریم به اسم رفلـه . چیز عجیبـی نیست مطمئنا و همـه ما زیاد دیـدیم و خیلیها مون میدونیم چیه. در واقع همون رفلکس تصاویر توی آب یا شیشه یا کلا هر چیز براق مورد نظر هست . من کلی عکس از آدما و چیزای مختلف یا حتی خودم توی آب گرفتم. در واقع رفله اونا رو.
ابالفضل العباس (ع) به لب فرات رسید. از اسب پایین آمد. التماس زانوان او را روی زمین نشاند. دستانش غریضی به سمت آب رفت .... ولی دستان پر آبش خالی شد!!!
نمیدونم چه رفله ای توی آب دید حضرت .... واقعی بود یا نه .... خیمه ها بود؟ علی اصغر(ع) را دید؟ داداشش رو دید .... ولی هر چی بود؛ سقا تشنه لب سوار اسبش شد.....
شبا مهتاب نمیبینه ؛ آسمون مدینه
اون کـه قامت قیامته ؛ حـالا نقش زمینه
داده تسلی فاطمــه ؛ دل ام البنین رو
لبریز عطر یاس خود؛ کرده این سرزمین رو
حالا حرف چیه :
بابا یه کم اگه ابالفضلی باشیم خیلی خوبه. ضررنمی کنیم. به امام حسین (ع) همش درسه واسه یکی مثل من. حالا من نمیفهمم درد از خودمه بابا. منبر نرفتم، نصیحت هم نمی کنم. چون اندازه این حرفا نیستم. ولی مردونگی و غیرت رو که میشه دیگه همه یاد بگیرن. یا مثلا از خود گذشتگی رو ....
ادعای بیخود هم نکن ، دوست داشتن و عاشق بودن رو هم باید از ابوفاضل (ع) یاد بگیری جناب روشنفکر عزیز ....
یا حسین (ع)